تبليغاتX
مست از باده ی ننوشیده

مست از باده ی ننوشیده

رفتن

سلام

گفت: باید خطر کرد. تنها هنگامی معجزه ی زندگی را به راستی درک می کنیم که بگذاریم نامنتظره رخ دهد.خداوند هر روز همرا با خورشید لحظه ای را به ما می بخشد که در آن می توانیم هر آنچه را که ما را ناشاد می کند دگرگون کنیم .هر روز می کوشیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی فهمیم که وجود ندارد که امروز هم مانند دیروز است و همچون فردا خواهد بود.

اما هر کس به روز خود توجه کند آن لحظه ی جادویی را  کشف می کند این جادو می تواند در همان لحظه ای نهفته باشد که بامدادان کلیدی را در قفل می چرخانیم در لحظه ی سکوت بعد از شام  در هزار و یک چیزی که مشابه می نمایند این لحظه وجود دارد لحظه ای که در آن همه ی ستارگان به ما می رسند و می گذارند معجزه کنیم.

خوشبختی گاهی یک برکت است اما معمولا یک فتح است .لحظه ی جادویی روز یاری مان می کند تا دگرگون شویم وادارمان می کند به جست و جوی رویاهایمان برویم .رنج خواهیم برد لحظه های دشواری خواهیم داشت مایوس می شویم اما همه ی اینها گذرایند و اثری بر جا نمی گذارند .و در آینده می توانیم مغرورانه و با ایمان به گذشته بنگریم.

می خواهم خطر کنم می خواهم زمانی را برای رسیدن به رویاهایم بگذارم تا زمانی که به گذشته ام که امروز باشد می نگرم آوای سرزنش قلبم را نشنوم که بگوید: چه کردی با رویاهایت.

پس تا مدتی بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 13:15  توسط طفل بازیگوش  | 

من بودم

 

کوچه های خاکی و بن بست ارغوانی

 من بودم یادت میاد؟

درهای همیشه باز و قلبی از جنس ندونم کاری                        

من بودم یادت میاد؟

روزای بارونی و یه غم ته دل طلاییت                                          

من بودم یادت میاد؟

هفته های گمشده سردرگمی های زیاد                                    

 من بودم یادت نبود؟

فکرای درهم و برهم سر هر کلاس درس                                   

 من بودم یادت میاد؟

اون غریبی که یه روز پاشو گذاشت تو قلب تو                           

 من بودم یادت میاد؟

نه دیگه عمرا اگه یادت بیاد

حالا من دارم میرم                         همه می گن بمون بازم                 دیگه یادش اومده                    اما من            همش می گم من بودم یادت نبود.

 

ستاره ی قشنگ شب بهت گفته بودم اگه یادم بمونی گول خورشید روزو نمی خورم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 12:24  توسط طفل بازیگوش  | 

چرا درد باید ما رو به هم نزدیک کنه و به یاد هم بیاره!

سلام

خیلی وقته اونقدر گرفتاریم اونقدر به زندگی به جمع کردن مال و منال به دویدن و دوندگی مشغولیم که یادمون میره اصلا چه کاره ی همدیگه ایم.

بعد از مدتی که خیلی دلمون تنگ می شه و بازم  نمی دونیم چمون شده فقط اینو می دونیم که باید یه شماره رو بگیریم ولی خوب فراموش کردیم باید چی بگیم و چه طوری بگیم.بازم چند دقیقه ای چند تا حرف تکراری می زنیم و خداحافظ.یه کم آروم می شیم ولی نمی دونیم همین آرامش هم از کجا اومده.

امروز وقتی مثل خیلی روزای دیگه سر ظهر صدای باز کردن در اومد گفتم لابد خودتی .مثل عروسکی که کوکش کرده باشن بلند شدم تا غذات رو گرم کنم در حالی که سرم رو به تلویزیون بود.

وقتی دیر کردی اومدم دم در دیدم یه دستت رو شونه ی باباست اون یکی هم دور گردن مامان. باور کن انگار پتکی محکم زدن تو سرم هاج و واج موندم......

مدتیه خیلی از هم دوریم خیلی وقته صورتت رو از نزدیک لمس نکردم خیلی وقته نبودی تا چشم تو چشم همدیگه رو نگاه کنیم خیلی وقته دیگه همدیگه رو اذیت نمی کنیم خیلی وقته که با احترام با هم برخورد می کنیم خیلی وقته که دیگه فکر می کنیم بزرگ شدیم .

امروز در حالی که چشمات بسته بود و چشمای من بارونی .اندازه ی تمام این مدت نگات کردم اونقدر که سرم رو گذاشتم کنارت و فقط گریه کردم فقط گریه کردم همراه بقیه حتی علیرضا اونقدر گریه کرد که من یه لحظه به خودم اومدم دیدم که همه مون مثل بچه ها داریم بلند گریه می کنیم مثل علیرضا زار می زدیم همه مون توی یه اتاق نشستیم که درش قفل نبود.مدتها بود که اینجوری گریه نکرده بودیم مدتها بود که اینجوری همه مون دور هم جمع نبودیم این صحنه منو یاد بچگی هامون انداخت به یاد خیلی پیش تر ها که همه دور هم بودیم.

امروز فهمیدم که چقدر دوستت دارم چقدر از هم دور شدیم .من و تویی که حتی ساعت خواب و بیداریمون یکی بود حالا سال می گذره...

امروز فهمیدم خیلی دوستت دارم اونقدر که دلم می خواد برای تمام این روزهایی که بهت نگفتم دوستت دارم فقط و فقط گریه کنم .

ولی چرا چرا باید اینجوری باشه که فقط وقتی یکیمون یه چیزیش می شه یادمون میاد که چقدر از هم بی خبریم با اینکه همدیگه رو  خیلی دوست داریم.

امروز فهمیدم که خیلی وقته بهت نگفتم دوستت دارم ولی حالا برات دعا می کنم و از خدا می خوام دیگه روزی مثل امروز رو نبینم که واقعا تحملش برامون سخت بود و بگم داداشی  تو هنوز همون پسرناز و شیطونی هستی که من خیلی خیلی دوستش دارم.

و داد بزنم داداش دوستت دارم

عزیزم ازت خواهش می کنم حالا برای سلامتی داداشم یه صلوات بفرستی.

ممنونم اگه فرستادی 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 21:45  توسط طفل بازیگوش  | 

استفاده از سهمیه ی شانس!

 

سلام گلای گلاب

در بعضی از سنن کلیمیان آمده است که هر کس سهمیه ی معینی از شانس دارد که در طول دوره ی زندگی اش از آن استفاده می کند.انسان اگر از این سهمیه فقط در مورد چیزهایی که واقعا لازمشان دارد  استفاده کند شانس به او روی آورده است.وگرنه ممکن است شانس خودش را هدر دهد .

وقتی کسی لیوانی را می شکند کلیمیان به او می گویند(( به امید موفقیت!)) اما مفهومش این است که خوب شد که حتی ذره ای از شانس خودت را برای جلوگیری از شکستن لیوان صرف نکردی حالا می توانی از آن در امور مهم تری استفاده کنی!

یکی از هم بازی های زمان بچگیم یک سال پیش تصادف کرد و یه جوون رو یک هفته قبل از ازدواجش زیر گرفت.او مدت ها خودش رو توی اتاق حبس کرد و به قولی کاملا دپرس شده بود و قسم خورده بود که دیگه رانندگی نمی کنه!

این دفعه که رفته بودم شیراز به دیدن من اومد .دیدم خیلی سرحاله و البته به جای پراید زانتیا زیر پاش بود!

خیلی تعجب کردم آخه بعد از تصادف که دیدمش واقعا حالش بد بود.

بعد با خودم فکر کردم شاید اینم یه جورشه شاید اون هم از سهمیه ی شانسش توی زیر نگرفتن اون جوونه استفاده نکرد در عوض تو خریدن ماشین حسابی استفاده می کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

البته اگه اینو می خونه بهش می گم این تحلیل منه زیاد جدی نگیر عزیزم!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 11:38  توسط طفل بازیگوش  | 

نگران کی؟

                                                                                  

سلام عزیزای من

ساعت ۱۰:۳۰ شب بود  چمران - شیراز دو سه تا خونواده بودیم. بعد از اینکه شام خوردیم همه دور هم نشستند و بگو بخند جوون ها هم که یه سری بدمینتون بازی می کردن یه سری هم گپ و گفت.

من هم حال هیچکدوم رو نداشتم به مامانم گفتم: من می رم نمایشگاه کتاب همین نزدیکیه.

جاتون خالی خیلی باحال بود دست علیرضا که به گفته ی خودش فقط ۵ سالشه رو گرفتم و رفتیم. حدود ساعت ۱۲ بود که پفک به دست آروم داشتیم می اومدیم که دیدیم همه نگران دنبال ما تا نیمه ی راه اومدن.

آقا خیلی باحال بود بعضی ها نصف عمر شده بودن حالا بماند که چند تا عمرشونو کامل از دست دادن

ولی خداییش اصلا فکر نمی کردم اینقدر همه به هم بریزند

از نمایشگاه هم که مکتوب (پائولو کوئیلو)-به سوی کامیابی (۳)-گزیده ای از اشعار شل سیلور استاین و کتاب خواب هم برا علیرضا گرفتم اونا هم عالی بود

مکتوب که واقعا عالی بود امروز ظهر کامل خوندمش من که کلی ازش خوشم اومد .

یکی از جملات کتاب:

 اگر تاکنون زنده ای

به خاطر اینست که هنوز

به مکانی که باید برسی

نرسیده ای

واقعا سفر عالیی بود جای همه تون خالی.(راستی تا یادم نرفته بگم یاسوج هم جاهای دیدنی زیبایی داره اگه نرفتید برید پشیمون نمیشید)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 22:49  توسط طفل بازیگوش  | 

من می رم

 

سلام

می خوان تا نمردم منو به زور ببرن مسافرت

حالا من می رم ببینم چی می شه

ولی زود برمی گردم.اصلا حال مسافرت ندارم

فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 7:45  توسط طفل بازیگوش  | 

نمی دونم چه جوری می خوام تایپ کنم

 

باز هم کلافم                       امروز هم کلافه بودم

مدت هاست این جوری شدم                      دست خودم نیست      هم رو کلافه کردم

دلم می خواد .داد بزنم                                دادبزنم

داد بزنم

که ای خدا                                      باور کنید من خودم بیشتر کلافه ام

مدت هاست که با خودم درگیرم

نمی دانم

ولی باور کنید این من من نیستم                     این دیگریه که در وجود من رخنه کرده

دیگه واقعا کلافه ام.مبارزه ی خیلی سختیهو قربانی اون تا الان تمام روح و زندگی منه

نمی دانم تا کی ادامه داره

امروز باز هم این دیگری کار دستم داد

تمام دلخوشی هام  تمام دلخواسته هام تمام عشقم

خدا................

باور کن نمی خوام تغییر نخواستم

من می خوام داد بزنم من دارم اشک می ریزم.            کی باور می کنه

ای خدا                       کی باور می کنه روزی چند باراین جمله رو باخودم می خونم

کسانی که می کوشند جسم شان را بکشند قانون خدا رو زیر پا می گذارند.آنان که می کوشند روح خود را نابود کنند نیز قانون خدا را زیر پا می گذارند هر چند گناهشان در دیدگاه آدمیان کمتر آشکار است.

امروز حتی این جمله رو بزرک توی دفترم نوشتم

خر نشو

باور کن                    ای خدا

مردم از اشک ریختن                        من فقط یه تغییر کوچولو می خواستم                 ولی تو

این مبارزه خیلی برام سخته

امروز نمی دونم چند ساعت قمیشی گوش کردم و گریه کردم فقط می دونم وقتی بلند شدم دیگه......

چه دردی است در میان جمع چون کوه بودن        ولی در گوشه ای خلوت تنها نشستن

دیگه اشکام تمومه               نمی دونم چرا اشکام تمومی نداره

خدا نجاتم بده که دیگه دارم می میرم به خودت قسم می میرم

خداااااااااااا                 من فقط خودمو می خوام

                                 تو رو خدا     ای خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 20:34  توسط طفل بازیگوش  | 

طرح

                                                                                                   

به احترام مرگ آزادی

لحظه ای سکوت کردیم

خوابمان برد..........................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 16:51  توسط طفل بازیگوش  | 

اینم از وقتی که حالم خوبه!

کاریکلماتور

تنها چیزی که هیچ موقعی سیر نمی شه پیازه!

ای کاش نبودنت را هم با خودت برده بودی

سیل و مرداب افراط و تفریط جریان آبند!

اگر درختان سر به زیر بودند زرافه گردنکشی نمی کرد!

آنقدر آرزو به گور بردم که جایی برای جسدم نماند.

اگر خودم هم مانند ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم!

بعضی ها خودشان داد می زنند بعضی ها قیافه شان!

تعصبم خودکشی کرد تا من راحت تر فکر کنم.

هیچ وقت به آینه نگاه نمی کنم چون از خود بینی بدم می آید!

آنقدر به قسط عادت کرده ام که برای جان دادن به عزرائیل هم جانم را قسط بندی می کنم!

تازه به هوش آمده بود که شنید:آمبولانس هنوز نیامده!

اگر دو چشم ما یکدیگر را می دیدند شاید وجدانمان پاک می شد.

کمترین آمار طلاق متعلق به حلزون هاست! چون نه مشکل خونه دارن نه ماشین!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:37  توسط طفل بازیگوش  | 

دیوانه

 

امشب کسی در خانه نیست همه به مهمانی جشن عروسی یکی از اقوام رفته اند(بادا بادا مبارک بادا)

نمی دانم امروز چه شده بود فقط می دانم باز هم باده آزادم کرده بود و نیازی به مهار رخدادها در خودم نمی دیدم.

قبلا در جایی خوانده بودم که

انسانها سخنان شما را فراموش می کنند

انسانها عمل شما را فراموش می کنند

اما آنها هیچ گاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان بوجود آوردید.

 

فکر می کنم در مورد من واقعا همینطور است. مادرم امروز اصرار زیادی کرد که با آنها بروم پدرم هم همینطور. ولی من قبول نکردم هر چه گفتند قبول نکردم نمی دانم

اما هنوز معتقدم انسان باید صاف ساده و روراست باشد اگر نمی توانم احساسی که آنها قبلا برایم به وجود آورده اند را  فراموش کنم خوب به آنجا نمی روم چرا باید بروم در حالی که اصلا دوست ندارم آنجا باشم

اما آنها می گویند که من دیوانه ام این طوری نمیشه زندگی کرد در این دنیا نمی شود صاف و روراست بود شاید هم راست می گویند شاید هم من واقعا مست و دیوانه ام

احتمالا آنها راست بگویند جبران خلیل جبران در کتاب دیوانه اش می نویسد:

 

"از من می پرسید از کی دیوانه شدم. چنین روی داد: یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه ی نقاب هایم را دزدیده اند-همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم (دزد دزد دزدان نابکار )

مردان و زنان به من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سر بام ایستاده بود فریاد بر آورد: (این مرد دیوانه است) من سر بر داشتم او را ببینم نخستین بار خورشید چهره ی برهنه ی مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم. گویی در خلسه فریاد زدم(رحمت  رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند) چنین بود که من دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام. آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن. زیرا کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم. حتی یک دزد هم در زندان از دست دزد دیگر در امان است."

نمی دانم حالا واقعا دیوانه ام یا نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 22:40  توسط طفل بازیگوش  |